السيد محمد حسين الطهراني

63

الله شناسى (فارسى)

تو بنماى آن چهرهء آتشين * كه آتش فتد در بت و آستين چه آتش كه از خود ستاند مرا * نه ز اغيار تنها رهاند مرا ز وحدت دلا تا كى اندر شكى * يكى گو ، يكى دان ، يكى بين ، يكى بيا ساقيا دَردِه آن راحِ روح * كه يابم ز فيضش هزاران فتوح صباح است ساقى صبوحى بيار * مِئى كاو نخواهد صراحى بيار بلى كىْ صراحى بود رازْدار * به بزمى كه نبود خودى را شمار نخستين كه كردند تخميرِ طين * گل ما نمودند با مى عجين نديمان وصيّت كنم بشنويد * كه عمر گرامى به آخر رسيد چو اين رشتهء عمر بگسسته شد * به آغازْ انجام پيوسته شد بشد مُلْك تن بىسپهدار جان * به يغما ربودند نقد روان خدا را دهيدم به مى شست‌وشوى * بپاشيد سِدرم از آن خاكِ كوى بجوييد خشتم ز بهر لَحَد * ز خشتى كه بر تارُك خُم بود بسازيد تابوتم از چوب تاك * كنيدم مىآلوده در زير خاك چو از برگ رَز نيز كَفْنم كنيد * به پاى خم باده دفنم كنيد بكوشيد كاندر دَم احتضار * همين بر زبانم بود نام يار نه شمعم جز آن مَه به بالين نهيد * نه حرفم جز از عشق تلقين دهيد ز مرد و زن اندر شب وحشتم * نيايد كسى بر سر تربتم بجز مطرب آيد زند چنگ را * مغنّى كشد سر خوش آهنگ را به خونم نگاريد لوح مزار * كه هست اين شهيد ره عشق يار چهل تن ز رندان پيمانه زن * شهادت كنند اين‌چنين بر كفن كه اين را به خاك درش نسبت است * ز دُردىكشانِ مى وحدت است كه مىساختى شيخ سجّاده كِش * به يك دم زدن ، عاشق باده‌كش ز نظّاره گردىِّ اهل كِنشت * همه پارسايانِ تقوى سرشت